تبليغاتX
بادبادك باز

بی حرمتی است پا نزدن بر بساط عقل !

 

چشم باز می کنی و می بینی بزرگ شدی . سکه زندگی روی دیگر خود را به تو نشان می دهد . و همه چیز آن قدر جدی می شود که امکان هیچ اشتباهی برایت باقی نمی گذارد. محاسبه می کنی و محاسبه می کنی . یک اشتباه مساوی است با سقوط و نرسیدن ! مجبوری گام هایت را آهسته تر و محکم تر برداری که مبادا پایت بلغزد که مبادا سقوط کنی . درست انگار روی لبه ی یک تیغ حرکت می کنی .

 

---------

پ.ن: آهای عقل ترسوی مصلحت اندیش ! از دستت خسته شده ام ! می فهمی با تو ام ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 2:5  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

توکل


بسمه تعالی

به مدد ائمه معصومین علیهم السلام و با توکل بر ذات اقدسش

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

بسم الله ...

 

---------------

پ.ن: بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر /  باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید . البت ان شاالله !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 2:57  توسط سيد محمد باقر موسوي 

سیب حوا

 


بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

                                   نجمه زارع

------------

پ.ن: ندارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:42  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

فراموشي

بسمه تعالي

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم ( قيصر امين پور)


گفته بودند كه :

« بزرگ مي‌شوي يادت مي رود !»

بزرگ شدم

اما هنوز كه هنوز است

سينه ام درد مي‌كند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:50  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

ببین!

بسمه تعالی

ای کاش چشمانم زبان داشتند !


ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین !

غروب وار، طلوعم به خون نشست ببین !ببین

 

بسان آدمک برفی از تب خورشید

ببین چه آب شده می روم ز دست، ببین

 

من آن حکایت شیرین، من این روایت تلخ

تو فکر می کنی این « من » همان من است؟ ببین !

 

در آینه به سخن، شب که با تو بنشینم

ز در درآ و مرا مست، مست مست ببین

 

در این مقوله زبان سخن به عجز آمد

نگاه کن به نگاهم هر آنچه هست ببین

 

حسین منزوی

-------------

پ.ن:

این روزها با ریحانه دختر دایی یک ساله ام احساس همدردی می کنم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:31  توسط سيد محمد باقر موسوي  |