بسمه تعالی
ای کاش چشمانم زبان داشتند !
ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین !
غروب وار، طلوعم به خون نشست ببین !
بسان آدمک برفی از تب خورشید
ببین چه آب شده می روم ز دست، ببین
من آن حکایت شیرین، من این روایت تلخ
تو فکر می کنی این « من » همان من است؟ ببین !
در آینه به سخن، شب که با تو بنشینم
ز در درآ و مرا مست، مست مست ببین
در این مقوله زبان سخن به عجز آمد
نگاه کن به نگاهم هر آنچه هست ببین
حسین منزوی
-------------
پ.ن:
این روزها با ریحانه دختر دایی یک ساله ام احساس همدردی می کنم !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:31  توسط سيد محمد باقر موسوي
|
بسمه تعالی

من که در غربت تو تنهایم / تو که هستی برابرم عشق است
در زندگی لحظاتی وجود دارند که فقط یک بار آنها را تجربه می کنی. یک بار اتفاق می افتند و دیگر تکرار نخواهند شد و هر وقت حس آن لحظه را مزمزه می کنی تمام وجودت لبریز می شود از شوق تکرار آن. ولی میدانی که دیگر تکرار نخواهند شد. فقظ شیرینی آن برایت می ماند و شاید داغ آن روی دلت !
□
اگر مرور کنم زندگی بیست و چند ساله ام را شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نشوند این لحظات . لحظاتی که هر کدام داغی گذاشته اند روی دلم و هنوز که هنوز است سوزان تر از همیشه می سوزاند وجودم را ولی خوب می دانم که دیگر تکرار نخواهند شد.
□
شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان به لطف خواهرش دعوت شدم به حرمش . بارگاه سلطان بن سلطان، امام رئوف، علی بن موسی الرضا (ع) .
مراسم شب قدر را سپری می کردم با سیل جمعیتی که بود مثل همیشه ، مثل هر سال و من غافل از اینکه که کجا هستم و برای چه آمده ام ؟؟
□
قرآن به سر گرفتم و قسم دادم خدا را به عزیزانش مثل همیشه ، مثل هر سال . تا اینکه رسیدم به نام ولی نعمتمان و ضامن آهوها. جمعیت ایستادند و همه رو به مضجع باهرالنور حضرت و من نیز بی اختیار!
ایستادن و رو به ضریح شدن همان و ...
□
خیلی لذت بخش است که در« محضر» باشی و مولایت را قسم بدهی که وساطت کند که بزرگی کند ...
□
در زندگی لحظاتی وجود دارند که فقط یک بار آنها را تجربه می کنی. یک بار اتفاق می افتند و دیگر تکرار نخواهند شد ...
پ.ن:
۱-عادت به بلند نویسی ندارم این بار را به بزرگواری خودتان ببخشید.
۲- یادم رفت بگویم که این لحظات با کلمات قابل وصف نیستند و قلم کم می آورد در بیانشان و زبان الکن می شود.
۳- گفت: علی بن موسی (ع) داری و این گونه پریشانی ؟
هیچ نگفتم !
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:22  توسط سيد محمد باقر موسوي
|
بسمه تعالی
من نشانی دل دربدرم را بانو / از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ؟!
حق دارد اين مكان، زند ار دم ، زلامكان
كو را يگانه گوهر سلطان هفتم است
-------------
پ.ن:
1- خدا را شاکرم به خاطر نعمت محبت .
2- خدا را شاکرم به خاطر هم جواری با همشیره امام خراسان .
3- خدا را شاکرم به خاطر اینکه هر وقت دل دربدرم را گم می کنم می دانم که کجا باید بروم و نشانی اش را از که بپرسم .
4- راستی روزتان مبارک !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:46  توسط سيد محمد باقر موسوي
|
بسمه تعالی
چشم هایتان بدون قاب مخروط واژگونه خشماخون نیستند !
هی مرا دیدی و تو را دیدم
از نگاه تو رازقی چیدم
خواستم عاشقی کنم اما ...
راستش از سلام ترسیدم !
---------
پ.ن: شعر از رفیق شاعرم علی محمدی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:27  توسط سيد محمد باقر موسوي
|
بسمه تعالی
غلام همت آنم که پای بند یکیست / به جانبی که متعلق شد از هزار برست !
دو دلم : اول خط نامه خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم!
همه "یک" گفتم و دینم همه "یکتایی"بود
با کدامین قلم امروز دو تا بنویسم
اي كه با حرف تو هر مسالهاي حل شدنيست
به خدا خود تو بگو، نام كه را بنويسم؟
تا به كي زير چنين سقف سياه و سنگين
قصهي درد، به اميد دوا بنويسم؟
بارها، قصد خطر كردم و گفتي: ننويس!
پس من اين بغض فروخورده كجا بنويسم؟
بعد يك عمر، ببين، دست و دلم ميلرزد
كه "من" و "تو" به هم آميزم و "ما" بنويسم
"من" و "تو" چون تن و جاناند، مخواه و مگذار
اين دو را، باز همينطور، جدا بنويسم!
از نگاهت، به رخم، پنجرهاي را بگشا
تا در آن منظرهي روحگشا بنويسم
عشق، آن روز كه اين لوح و قلم دستم داد
گفت:هر شب غزل چشم شما بنويسم !
خلیل زکاوت
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:38  توسط سيد محمد باقر موسوي
|